گرگاب
سخنی تازه بگویم تا دو جهان تازه شود

تا زنده ای زندگی کن!!!

زندگی چیزی است سخت و نا مطبوع اما زیبا سازی ان کاری ا ست نه چندان دشوار.کافی نیست که مثلا  یک خودرو از بانکی جایزه ببری!«که البته غیر ممکن است» یا در مسابقات ورزشی به اخذ نشان طلا  نایل ایی !!!یا با زیبا رویی دل فریب اشنا شوی و نهایتا با او ازدواج کنی !!!یا به عنوان انسانی خوب شهره ی دهر  وشهر شوی!!!!!!نعمتهایی را که برشمردم همگی فنا پزیرند، روزی به عادت مبدل می شوند و دیگر لذتی ندارند...برای انکه مادام(حتی به گاه ماتم و اندوه)احساس خوشبختی کنی اول از انچه داری راضی وخوشنود باش.و دوم از این اندیشه که ممکن بود بدتر از این شود احساس خرسندی کن؛ واین کار دشوار نیست.

وقتی یک قوطی کبریت در جیبت اتش می گیرداز اینکه جیب تو انبار پادگان پر از باروت و مهمات نبوده خوش باش ،رو خدا را شکر کن؛؛؛

وقتی عده ای از دوستان و اشنایانت سرزده به خانه ات می ایند،رنگ رخساره ات را نباز،بلکه شادمانی کن و بانگ سربده:که جای شکرش باقی است که اقوامم امده اند  نه پلیس؛؛؛؛

اگر در صحرا مشغول کار؛ خاری به انگشتت خلید،برو شکر کن که: چه خوب شد که در چشمم نخلید.

اگر زن یا فرزندانت یا اگر همسر اختیار نکرده ای نزدیکانت به جای ترانه دلنشین به تو غور می زنند وبر سرت فریاد می نوازند،از کوره در نرو بلکه تا می توانی شادمانی کن که موسیقی گوش می دهی،نه زوزه شغال یا زنجموره گربه!!!!

رو خدا را شکرکن  که  نه اسب بار کش هستی،نه کرم  روده،نه خوک،نه الاغ،نه ساسی مانکن خواننده،نه خرس کولی های دوره گرد....پایکوبی کن که نه شل هستی،نه کور،نه کر ،و نه لال و نه مبتلا به  وبا.... هلهله کن که در این لحظه روی نیمکت متهمان ننشسته ای تا به عمل نکرده اعتراف کنی،  رویاروی طلبکار نایستاده ای و برای دریافت چند سکه برای سیر کردن شکمت در خیابان فردوسی شاهین شهر دست به سوی مردم دراز نکرده ای؛؛؛؛

اگر چون من در محلی نه اباد زندگی می کنی مثل  گرگاب ،واز تمام نعمات شهری  محرومی ، از این اندیشه که ممکن بود محل سکونتت پرت تر و دور افتاده تر از این باشد شادمانی کن؛؛؛

اگر در دانشگاه پیام نور ان هم پیام نور زاینده رود درس می خوانی بسیار فرخنده باش؛؛؛ چرا که اقل اکم تابلوی مشخص کننده مسیر اتوبوس واحد  را می توانی بخوانی و اتبوس اشتباه سوار نمی شوی تا از نا کجا اباد سر در اوری؛؛؛؛

اگر این امکان را داری که  وبلاگ  محمد حق شناس ««که پر است از اراجیف»»  را نخوانی، یا  روی بشکه ی مخصوص حمل فاضلاب ننشسته  و یا در ان واحد سه زن نگرفته باشی،شادی و پای کوبی کن؛؛؛

 

وقتی به کلانتری جلبت می کنند از اینکه مقصد تو کلانتری است  نه جهنم سوزان ،خوشحال باش وجست  و خیز کن؛؛؛

«! اگر با باتوم به جانت افتاده اند هلهله کن ،که :(خوشا به حالم که با گزنه به جانم نیافتاده اند)».

اگر دوستت به تو خیانت می کند  و دل در گرو کس دیگری دارد ،دل به این خوش دار که به تو خیانت می کند نه به مام میهن؛؛؛

و الذین امنوا...ای خواننده ی نا اشنای من ، پند و اندرزهایم  را به کار گیر تا زندگی ات سراسر هلهله و شادمانی شود؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛                                                           دوستدار شما: محمد حق شناس



موضوع مطلب : رویا ی گرگاب

با امیدی گرم  و شادی بخش
با نگاهی مست رویایی
مردمان افسانه می خواندند
نیمه شب در روستای نه ابادی:
بی گمان در زمانی نچندان دور می رسد شهریاری
می شود روستا شهری و گلستانی
می زند سنگفرش به کوچه های شهر
با زر و زور بسیاری

می درخشد شعله خورشید
بر فراز بام شهر زیبایی
تار پود شهر می شود از زر
کوچه ها اباد و دشتها پر ز گوهر

«می کشاند هر زمان همراه خود
شوکتی ...بادی...روشنایی»

مردمان در گوش خود می گفتند:
«اه...می رود سیه سالی
می اید فرخ سالی
شهر ما شهر گرگاب
می شود شهر رویایی
»
عاقبت پایان ان محنت دیده
 شد براورده.
ناگهان در شهر می پیچد صدای ره
سوی ره گوئی ز شادی می گشاییم پر
اوست...اری...اوست!
مردمان با خود می گویند:
اه،ای شهریار ای محبوب رویایی
نیمه شب ها خواب می دیدیم که می ایی
.
زیر لب چون کودکی اهسته می خندند
با نگاهی گرم و شوق الود
از این مهتاب تاریکی
«ای دو دستانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
اه،بشتاب  ای که مرهم دردهایی
»
ره بسی دور است
لیک...در پایان این ره...شهر پر نوراست.


اه که انروز از خاطرم
چون مرغ الحق پرید.
شهریار امد و لیک افسوس...
 
من ندیدم در اسمان شهر رویاها
نور خورشیدی
زیر پایم گلهای خشک با اندوه می نالند:
«چهره شهر ما دریغا سخت تاریک است
خوب می دانیم که دیگر نیست امیدی
نیست امیدی
»
نسیم که دوست  همیشگی من است
می گزرد  زشهر می گوید:
«من در سراسر طول مسیر خود
جز با گروهی سبزه پریده رنگ
و چند رفتگر
که بوی خاکروبه می دادند
و گشتیان خسته و خواب الود
با هیچ چیز روبرو نشدم.
»
و زیر لب زمزمه کنان  می گزرد :
«من فکر می کنم که تمام ستاره های شهر
به اسمان گمشده ای کوچ  کرده اند
وشهر ،شهر چه ساکت بود
»
شاید...امیدی کمرنگ
تابشی پیدا شود از پشت مه تردید
تک چراغ شهر رویاها
ما در انجا گرم و خواهشیار
از زمینی سخت روئیم.

نیمه شب جوشید
خون شعر در رگهای من
رنگ شعر دردی است از درون غوغای من
ای گوهر مستانه امل
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
 شعله راز مرا می دیدی
بی گمان زان شهر رویایی
زهره بر من فکنده دیده امیدواری
می نویسم بروی دفتر خویش
«جاودانه باشی ،ای شهر گرگابی»




موضوع مطلب : گرگاب / شهر شدن

 

  

 

 

تاریخ کدخداهای گرگاب                                                        تاریخ و بیشینه ی تاریخی گرگاب من را بران داشت تا به تهیه ی یک مقاله در مورد نحوه ی ادا ره گرگاب در گذشته بپردازم. البته من نمی خواستم مقاله ی من مقاله ای بی پایه واساس ونا همگون باشد لذا سعی نمودم تا انجا که ممکن است از تمام پتانسیل های مقاله نویسی برای نوشتن چنین مقاله ای کمک بگیرم. از انجایی که عیب بسیاری از مقالات پس از انتشار توسط خوانندگان ان مشخص می شود لذا خوشحال می شوم نظر شما دوست عزیز را در مورد این مقاله بدانم.

برای دیدن متن کامل مقاله بر روی ادامه مطالب کلیک کنید



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : گرگاب / نقد گرگاب / کدخدای گرگاب

یخچال تاریخی گرگاب واستراحتگاه گوسفندان:
بیایید داستان را از اینجا اغاز کنیم. سالها  قبل در کتاب فارسی سوم یا دوم دبستان در یکی از درسها درسی امده بود تحت عنوان حسنک کجایی...چقدر یاداوری این درس برای ما وهمه کسانی که سالهای  قبل محصل بودند ودوران دبستان را گذرانده اند خاطره بر انگیز است .به خصوص انجای داستان که تمام حیوانات اهلی حسنک را به یاری می طلبیدند واز شدت گرسنگی وتشنگی فریاد حسنک کجایی را سر می دادند.گاو می گفت ما؛ ما؛ حسنک کجایی؟ گوسفند می گفت بع؛ بع؛ حسنک کجایی؟. چقدر داستان ساده وجذابی بود یادش به خیر.... واما امروز مثل اینکه کار دنیا برعکس شده است ..



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : یخچال / حسنک کجایی

گرگاب و رویایی که در هم شکست:
همیشه گذشته پایه ساز اینده بوده است ودر ان شکی نیست. ان هنگام که خواسته ای جامع عمل به خود گرفته است از خواستن به توانستن رسیده و سرانجام صورتی از انچه طلب شده است به وجود اورده است .                                                                                     بیایید به چند سال پیش باز گردیم ان هنگام که زمز مه هایی مبنی بر احتمال شهر شدن گرگاب به گوش می رسید و اخباری در این زمینه و تلاش شورای محترم گرگاب در به سرانجام رساندن ان در فضای شهر پراکنده می شد بازگردیم  .دران هنگام مردم با شهر شدن گرگاب به دو شکل برخورد می کردند عده ای ان را زمینه ساز ترقی وپیشرفت می انگاشتند وبر این تصور بودند که با شهر شدن گرگاب همه چیزمتحول می شود واز روستا تصویری جدید ساخته خواهد شد که نام ان را شهر خواهند گذاشت و  انان براین باور بودند که شهر شدن گرگاب اولین گام برای رسیدن به مدینه فاضله است شاید این تصور انان بر گرفته از نگاه انان به شهرهای همجوار بوده باشد و نظر به توسعه وابادانی انها .که همه ی این برخوردار یها و ابادانیها رادر نظر انان ناشی از شهر شدن ان شهر ها متصور می ساخته .                                                               با این حال عده ای هم بودند که نگران اینده و شهر شدن گرگاب بودند ودلایلی را برای این  موضوع مطرح می کردند شاید مهمترین ادله انان برای این نگرانیها را بشود در چند مورد خلاصه کرد که مهمترین ان , این مورد  بود که روستای گرگاب چنانچه بخواهد شهر شود نیاز به اعتبار وبودجه دارد و از انجا که می دانید مهمترین منبع در امد شهرداری افزون بر کمکهای دولتی  ازمالیاتهای موسسات اقتصادی وکارخانجات صنعتی و مالیاتهایی که از مردم دریافت می شود تشکیل یافته است بنا براین چنانچه عدم وجود کارخانجات وموسسات را «که در گرگاب وجود خارجی ندارد » از منابع اقتصادی شهرداری کََسر کنیم فقط مردم ومالیاتهای در یافتی از انان می ماند که به صورت مستقیم وغیر مستقیم از انان در یافت خواهد شد واین فشار مضاعفی را به مردم تحمیل خواهد کرد . والبته موارد دیگری نیز بود که عده ای مطرح  می کردند مثل طرح اتصال گرگاب به شاهین شهرکه منفعت بیشتری دارد و.......                                           به هر حال انچه باید می شد سرانجام شد وروستای گرگاب شهر شد که با شهر شدن ان امیدهایی برای اینده  ان در دل مردم شهر شکل گرفت و  کورسوی روشنی در دورنمای ذهن همگان برای اینده و باز شدن درهای توسعه و ابادانی به وجود اورد و پنداری که اینده را روشن می دید وان  رویای شهر شدن بود . شاید امروز نزدیک به سه سال باشد که گرگاب شهر شده است وان رویایی که همگان در انتظار ان بودند و  نتیجه ان برای همگان هویدا شده  باشد. ولی با نگاهی بدانچه رویداده است ونظر به اینکه مردم چه می خواستند و امروز از انچه شده است چه براوردی دارند  درمی یابیم که انتضارات جامع عمل به خود نگرفته است وبراورده نشده است .مردم انتظار دیگری داشتند و رویایی دیگری را در ذهن خویش پرورش داده بودند که با واقعیت امروز فاصله ای بس دور و دراز دارد انان متصور نمی شدند که شهر شدن بدین معنی باشد که تابلوی ورودیه روستا را  تغییر داده وبه جای نام روستا از نام شهر استفاده کردن این تمام کاری باشد که برای شهر شدن یک روستا انجام می دهند وچنانچه شهری نام شهر را به یدک بکشد همان برای ان کافی است وچه لزومی دارد که ان شهر یک باب دبیرستان پسرانه داشته باشد یا نداشته باشد.همه ی افتخار در ان شهر به این خلاصه می شود که این شهر,شهر شده است وچه کاری سنگین تر و بالاتر برای مسولان ان جز شهر شدن ان می توان سراغ داشت. 



موضوع مطلب : رویا ی گرگاب / شهر شدن / گرگاب / نقد گرگاب

گرگاب ونقادی بی رنگ :
وقتی به مطالب دوستان در موردشهر گرگاب نظر می افکنیم می بینیم دوستان برای گرگاب سنگ تمام گذاشته اند ومطالب زیادی را با قلمی نقادانه وجذاب خلق نمو ده اند .گاه دوستان از در انتقاد وارد شده و"اوامر مربوط" به انچه نویسندگان ان انرا *مسولیت* نامیده اندرا مورد تحلیل قرار داده ومسولان شهر گرگاب را با لبه ی تیز شمیشیر انتقاد به نبرد طلبیده اند.البته با این تفاوت که احتیاط را مبرم شمرده واز ابراز انتقادات مستقیم وشخصی در مورد مسائل مختلف خوداری ورزیده اند شاید هم نداشتن اطلاعات دقیق و واقعی انهارا از چنین کاری باز داشته است به هر حال انان کار خود را می کنند می گویند ومی نویسند« خدا به دستانشان قدرت دهد»!! که زشتی ها را هویدا می کنند ودر جهت پاک نمودن ان گام بر می دارند این قسمت از کار انان قسمت سیاه از "سیاه وسفیدی" داستان است که البته هم لازم وهم ملزوم می باشد را تشکیل می دهد.لازم از ان جهت که بازگو کننده عیب هاو باز دارنده از غفلت ورزیدن ها است وملزوم از ان جهت که تکمیل کننده ی حقیقی انچه است که باید باز گو شود ودر اختیار همگان قرارگیرد و در این بین گاه دامنه ی انتقادات از سطح خاصی فراتر می رود وبه مطالبات انها از مسولان مربوطه می انجامد که البته سطح ان از پاسخگویی بیشتر  است وفعل مبارکی است .بعضی از مطالب در جهت عکس *تعریفی است وتصویر زیبا وهنرمندانه ای از اوضاع واحوال شهر گرگاب نمایش می دهد وحرف ان بر سر انچه است که شده است در واقع بر سر هستی است. درست عکس مطالب انتقادی است که بحث ان بر سر نیستی است این مطالب می گویند ومی کشند تصویری زیبا از شهر وحتی گه گاه  در مقام اقراق نیز خودی نشان داده وانچه رادر جریان است مقامی شامختر از انچه هست می دهند ولی ان مطالب نیز محترم است چون چنین مطالبی در مورد شهر گرگاب مفتخر است وموجب افتخار همشهریان به شهر شان می شود این نوع از مطالب قسمت سفید  داستان را از"سیاه وسفیدی" داستان را تشکیل می دهد که البته هردوی انها در کل آیینه ی تمام نمای شهر گرگابند هم انتقاد وهم تعریف همان گونه که هم تنبیه لازم است وهم تشویق. اگر بخو اهید نمونه بارز آنرا در مورد گرگاب ببینید فقط کافی است یک سری به سایت مسجد جامع شهر گرگاب بزنید که در آنجا مطالب گوناگون را با هریک از دیدگاهای بالا می توانید ببینید واما بعضی از مطالب رنگی ندارند ترش یا شیرین نیستند باز یا اسید نیز نیستند وبه معنای واقعی رنگی ندارند جدای از همه ی مطالب نیز نیستند البته مربوط هستند ولی جهتدار  نیستند که ان مطالب به معنای واقعی بی رنگ هستند مثل مطلبی که هم اکنون شما می خوانید.این مطالب  نه کاری با بود جه ی شهرداری گرگاب دارند ونه کاری با مدیریت اقتصادی ان که در چه جهتی مصرف می شودونه اینکه مسو لان شهر چه کسانی هستند وبه چه میزان پاسخگویندو چه می کنند وچه نمی کنند... البته این بدین معنی نیست که انان نمی توانند مسائل را موشکافی کنندو تحلیلی از ان بنویسند بلکه انان از دو جهت بدین کار همت نمی انگارند اول اینکه سری که درد نمی کند چه لزومی به بستن دارد ودوم اینکه چه فایده دارد در حالی که مسولیتی برانان نیست وقطعا شنونده ای هم برای انان نیست. با این حال در مطالب این دسته از دوستان گاه کدهایی تعریف می شود که معنا ومفهوم خاصی را به ذهن متواتر می کندو با کمی اندیشه می توان نظر انها را در مورد بعضی از مسائل در یافت که البته بی فایده نیست



موضوع مطلب : نقد گرگاب / گرگاب

خرید
یک نفر رفت اجیل بخرد گفت :اقاجان 3ریال به من اجیل بده بقاله گفت چی بدهم اقا؟یک کیلو پسته بدید دو کیلو فندق بدید یک کیلو ونیم بادام. یارو گفت: زرشک.گفت نه اقا زرشک دیگه نمی خواهم همین کافیه  !!!!


*یک نفر رفت سوپر مارکت پنج زار داشت گفت اقا پنیر بده یارو با گوشه ی کارتش قسمتی از پنیر برید داد به مشتری "اقا پنیر را چشید گفت :خوبه از همین نوع بده !!!!!!!

*یک نفر رفت توی بقالی وبه فروشنده گفت: اقا قربونت برم عزیزم آخه  این صابونی که به من دادی که کف نمی کنه؟فروشنده اون گرفتو گفت :اون پنیره!!!آه پس اون که ما صبح خوردیم صابون بود؟
سوار اتبوس
یک نفر از این ادمهایی که خیلی فکر می کنند پولدارند پشت سر صندلی شاگرد شوفر نشسته بود.. تا اتبوس به میدان موخبر دوله رسید با اصا به شاگرد شوفر زد و گفت :اینجا میدان موخبرودوله است؟ شاگرد: نه اینجا ستون فقرات بنده است!!!!!!!!!!!!
   
*یک نفربه همراه دوستش تو سینما نشسته بودندو جلوی اونها یه نفر با سر تاس بدون مو نشسته بود. دوست اول به دوست دوم گفت حسن چندی می دی یک کشیده بزنم پشت گردن این یارو خیلی حال می ده!حسن گفت نه محسن دعوا می شه که من هم حال دعوا ندارم. محسن با اسرار گفت اگه بیست تومن بدی این کاره می کنم خلا صه حسن توافق کرد ومحسن یک کشیده محکم زد پشت کله ی یارو.وبه یارو گفت اکبر تو اینجا چی کار می کنی یارو با تعجب نگاه کرد گفت من اکبر نیستم!!محسن گفت ببخشید عینهو مثل اکبر از پشت. وبعد نشست محسن دوباره به حسن گفت پنجاه بدی دوباره محکم تر می زنم حسن گفت به شرطی که پای منو به کلا نتری باز نکنی .دوباره محسن بلند شده یک پس گردنی محکم زد گفت اکبر حالا منو گول می زنی خودتی. یارو باز گفت من اکبر نیستم وپا شد رفت چند تا صندلی جلو تر نشست. محسن دوباره به حسن گفت دویست بدی می رم دوباره می زنم حسن گفت باشه. محسن این بار رفت جلوترو زد پشت کله یارو گفت اکبر تو اینجایو من سه ساعت دارم یارو را  به جای تو می زنم!!!!!

 

تا حالا موزیک زیبای در را باز کن با سه خواننده راشنیدید می توانید ان را ازاینجا دانلود کنید



موضوع مطلب : لطیفه جدید

با عرض سلام خدمت همه ی عزیزان!!!!! امروز تصمیم گرفتم انواع لطیفه های جالب را که گرداورنده ی انها حسن علی مدنی است را در این وبلاگ قرار بدهم لا اقل اگر قابلیت علمی یا خبری ندارد موجب سرگرمی می شود بخصوص درایام تعطیلات تابستان.

ماجرای طنز

 

جکهای ملانصرالدین


ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت : نه ... ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!



یک روز ملانصرالدین خرش را در جنگل گم می کند. موقع گشتن به دنبال آن یک گورخر پیدا می کند. به آن می گوید: ای کلک لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت!


لطیفه


مردی که در و پنجره می ساخت رفته بود خواستگاری، پدر عروس پرسید : آقا داماد چه کاره اند؟ داماد خواست کلاس بذاره گفت : من ویندوز نصب می کنم!!!


غضنفر رو برای اولین بار می برند توی هلی کوپتر ، توی آسمان از سمت چپی اش می پرسه : شما گرمتونه ؟ طرف می گه : نه. از سمت راستی اش می پرسه شما گرمتونه ؟ اون یکی هم می گه نه. بعد غضنفر بلند می گه : آقای خلبان هیچ کس گرمش نیست. اون پنکه سقفی رو خاموشش کن (پره های هلی کوپتر!)


ماجرای طنز


روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه  !!

یه بار یه دیوونه دنبال رئیس بیمارستان می اندازه . خلاصه رئیس بیمارستان رو تو یه بن بست گیر میاره. رئیس بیمارستان با ترس می گه از جون من چی می خوای ؟ دیوونه هه می ره با دست بهش می زنه می گه حالا تو گرگی!





جوک

 



    *  به معتادی گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه می کشی؟ چلا شیشه می شکنی؟ چلا هف نمی زنی ؟ چلا هشتی ناراحت؟



    *  اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خیانت نکنی که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتی بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنیا به من می گن اصغر ویبره!



  *   غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشید شما از اون کارت پستال ها دارید که نوشته : عزیزم تو تنها عشق من هستی؟ مغازه دار گفت بله داریم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنید!



    *  پسری از سربازی برای پدرش این طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"


 


              *غضنفر ماه رمضان زولوبیا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. یه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولوبیاها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا فی الدنیا الحسنه ... کسی به زولوبیا دست نزنه!   


 


 *مردی بدهی و قرض زیاد داشت رفت ماشین مدل بالا خرید! زنش پرسید : آخه مرد با این وضعی که ما داریم چه وقت ماشین مدل بالا خریدن بود؟ مرد گفت : ماشینو خریدم تا سریع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!


           *  یه بار بچه ای از پدر خسیسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چی ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو می خوای چه کار؟ تو هفت  هزار هم زیادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو می خوای چی کار؟ دوهزار کافیه ؟ بیا این هزار تومنو بگیر.بچه می شماره می بینه پانصدتومنه!!!


                 ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود. ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش                                                                  غافلگیری
از شخصی می پرسند «چرا قرص هایت را سر وقت نمی خوری؟»
پاسخ می دهد: «می خواهم میکروب ها را غافلگیر کنم.»
اشتباه

شخصی میخی را برعکس به دیوار می زد. دوستش از راه رسید و گفت: «تو اشتباه می کنی، این میخ برای دیوار روبه روست.»


دنیای گنجشکی
یک روز یک گنجشک با یک موتوری تصادف می کند و بی هوش می شود. وقتی به هوش می آید، می بیند در قفس است. می زند توی سرش و می گوید: «بیچاره شدم، موتوریه مرد!»


موهای سفید


پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصبانی می کنی، یکی از موهایم سفید می شود.»
پسر:« حالا فهمیدم که چرا پدر بزرگ همه موهایش سفید است.»


 طرفداری
دو شکارچی با هم صحبت می کردند. اولی پرسید:« اگر خرسی به تو حمله کند، چه می کنی؟»
دومی: «با تفنگ شکارش می کنم.»
اولی: « اگر تفنگ نداشته باشی، چه؟»
دومی:« می روم بالای درخت.»
اولی:« اگر آنجا درخت نباشد، چی؟»
دومی: «خب، پشت یک صخره پنهان می شوم.»
اولی: «اگر صخره نبود، چه؟»
دومی:« توی گودالی دراز می کشم.»
اولی: «اگر گودال هم نبود؟»
در این موقع، شکارچی دوم عصبانی شد و گفت: «داداش!  بگو ببینم، تو طرفدار منی یا خرسه؟!


 پشیمانی
شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ۹ دینار به او می دهد، اما او اصرار می کند که ۱۰ دینار بدهد که عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دینار را بده، قبول دارم.»

لطیفه های ملا نصرالدینی


علت جنگ


شخصی از ملا پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله کشیده ای محکم در گوش آن مرد می زند و می گوید: اینطوری!


راه گم کرده


ملا خود را از دست طلبکاران به مردن می زند، او را شستشو داده کفن می کنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان می برند تا دفن کنند اما تشییع کنندگان راه قبرستان را گم می کنند و هر چه می گردند موفق نمی شوند به یافتن راه، ملا که طاقت خنگی آن ها را نداشت از میان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!


کندن بال مگس


ملا در اتاقش نشسته بود که مگسی مزاحم استراحتش می شود، مگس را می گیرد و یک بالش را می کند. مگس کمی می پرد دوباره مگس را می گیرد و بال دیگرش را هم می کند. او می گوید: بپر  ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنید گوش او کر می شود!


عقل سالم 


نصیحت پدرانه
پدر:« پسر جان! وقتی من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمی گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممکن است بفرمایید که دروغگویی را از چه سنی شروع کردید؟»

 موش مردگی
یک نفر خودش را به موش مردگی می زند، گربه می خوردش.

 در چشم پزشکی
پزشک:« متأسفانه چشم شما دوربین شده.»
بیمار: «آخ جان! پس می توانم یک حلقه فیلم بیندازم توش و چند تا عکس بگیرم.»

 در کلاس درس
معلم:« بگو ببینم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقی دارد؟»
دانش آموز:« اجازه!  برق آسمان مجانی است، ولی برق خانه ما پولی است.»

 نشانی
اتوبوس سرچهار راه رسید. پیرمردی از مسافرها، عصایش را روی پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« این جا چهار راه سعدی است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخیر، این جا ستون فقرات بنده است.»

 فراموشی
مردی به مطب پزشک رفت و گفت: «آقای دکتر! چند وقتی است که بیماری فراموشی گرفته ام. چه کار کنم؟»
پزشک:« اول بهتر است تا فراموش نکرده ای، ویزیت مرا بدهی.»

نصف پرتقال
معلم ریاضی از دانش آموز پرسید: «اگر مادرت به تو بگوید نصف پرتقال را می خواهی یا هشت شانزدهم، کدامش را انتخاب می کنی؟»
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمی دانی نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال یکی است؟»
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! می دانیم، ولی پرتقالی که شانزده تکه شده باشد، قابل خوردن نیست.»



موضوع مطلب : لطیفه / جک

Missing

وحاکمیت تمام هستی برای خداوند است وتنها پناه همگان اوست وباز گشت همه نیز به سوی اوست پس تنها به دنیا می اییم وتنها هم از دنیا می رویم بدون داشته ای می اییم وهمان گونه نیز می رویم !پس چرا این قدر مغرور زندگی می کنیم وخدای را اطاعت نمی کنیم به چه دلبسته ایم به چیزی که صاحبش کس دیگری است (خدا)!!!!!!



موضوع مطلب :


وامروز ان روز است ان روزی که دگر باید وقت را غنیمت شمرد ودر راه هدف گام برداشت.
هدف ارمانی است ولی دست نایافتنی نیست.در سال گذشته که همه کاری کردیم جز انکه به هدف خود فکر کنیم واینده ای که در پیش است اینده ای که دورنمای ان مشخص نیست ونمی شود حدس زد که چه اتفاقی خواهد افتاد انچه که معلوم است ان است که در سراسر عالم همگان در رقابتی اشکار برای رسیدن به جایگاه بالا درتلاشند و از هرموقعیتی برای پیش برد منافع خود استفاده کرده وهر لحظه دنبال عقب نگه داشتن رقبای خود هستند واز هر فرصتی برای نابودی انها استفاده می کنند در چنین شرایطی وظیفه ی مادر برابر کشورمان چیست؟جز این است که اختلافات خود را کنار گذاشته وبا اتحاد وهمدلی مسائل ومشکلات خود را حل کنیم.  در چنین شرایطی که تمام کشورهای مستکبر جهان جمع شده اند و با بهانه های واهی(مثل انرژی هسته ای )قصد نابودی ایران ویا به گفته ای دقیقتر به زانو در اوردن ایران وسرانجام تحت استعمار خود گرفتن این کشور نفت خیز رادارندبهتر نیست که راه عاقلانه را در پیش گرفته و مصالح جامعه ی خود را به مصالح شخصی ترجیح دهیم وبا تلاش وکوشش فراوان در جهت پیشرفت وتوسعه ی این مرز بوم گام برداریم بخصوص اینکه این سال جدید را مقام معظم رهبری سال همت وکار مضاعف نامیده اند  واین وظیفه مارا سنگین تر می کند البته این موضوع بیشتر شامل کسانی می شود که با همه ی امورات مردم سر کار دارند ومسولیتی در پیشبردکارهای کشور بر دوش دارند که می طلبد تلاش خود را افزایش داده وتمام کارهای خود را با خلوص نیت انجام دهند معنای این کلام این است که کارها طوری نشود که همگان برای ظاهر سازی کار وتلاش خود را افزایش دهند فرض بگیرید که همه ی ادارات دولتی و خصوصی سعی کنند امار وبرگهای اماری خود را افزایش دهند بدون اینکه بخو اهند کار و تلاشی کنند بخصوص که  بعضی از سازمانها از این کارها خیلی بلدند وباید این مطلب را هم باور داشته باشیم که تا زمانی که همه افراد از سطوح بالایی کشور تا مردم معمولی کمر همت را نبندند هر گز هیچ اتفاقی نمی افتد از این که همه ی ما بگوییم باید بیشتر تلاش کنیم ولی در عمل خود هیچ نکنیم کار درست نمی شود به قول ضرب المثل قدیمی با حلوا حلوا کردن دهان ادم شیرین نمی شود از اینکه دائم پوسترهای زیبا در میادین نسب کنیم یادر تلوزیون ویژه برنامه پخش کنیم کار درست نمی شود در پایان می خواهم داستانی را برایتان تعریف کنم که بی شباهت به این موضوع نیست    یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یک گنجشکی بود که در مزرعه ی گندم لانه کرده بود این گنجشک داستان ما چند تا بچه داشت که هر روز مجبور می شد برای غذا دادن به انها بیرون برود یک روز از اون روزها که می خواست از خانه بیرون برود رو کرد به بچه هاش گفت وقتی که من از خانه میروم بیرون تمام کارهای صاحب مزرعه را زیر نظر بگیرید و وقتی من به خانه اومدم به من گذارش بدید خلاصه مادر گنجشگها رفت و شب برگشت  بچه ها به مادرشون گفتند که باید لونه مون را ترک کنیم ومهاجرت کنیم چون صاحب مزرعه از خویشاوندانش خواسته که فردا بیایند ودر دروی گندم بهش کمک کنند واگر بیایند لونه ما راپیدا کرده وخراب می کنندوما را.....! مادر گفت نگران نباشیهیچ اتفاقی نمی افتد دوباره فردا مادر از خانه رفت بیرون و شب که برگشت گنجشگها حرفهای دیروز را می زدندو می گفتند این بار صاحب مزرعه از همسایگانش خواسته که در دروی گندم به اون کمک کنند وقرار که کا را از فردا شروع کنند باز مادر به بچه هایش گفت نگران نباشیدو روز سوم  شب وقتی که مادر به خانه باز گشت دید امروز بچه ها چیزی نمی گویند در مورد صاحب مذرعه پرسید بچه ها گفتند مادر نگران نباش صاحب مذرعه تیرش به سنگ خورده وتنهایی می خواهد کار درو را شروع کند مادر این بار برعکس دوره های قبل گفت باید امشب مهاجرت کنیم چرا که تا زمانی که مرد خودش همت به انجام کاری نکرده نباید از اون ترسی داشته باشیم مثل دفعهای قبل ولی این بار فرق می کنه چون اون خودش همت واراده کرده ومی خواهد این کار را به اراده خودش انجام بدهد اری تا زمانی که خودمان کمر به کار نبندیم کاری از پیش نمی بریم



موضوع مطلب : سال جدید / همت مضاعف / داستان همت

این مکان مردمی دارد                همه دیندار

نخلستانش همه اباد

دشتهایش همه سبزه

باغهایش پر از میوه

چه بگویم! اینجاچه بهشتی است

بهشتی است که هداد به عمرش ندیده

یادمان نرود که ان شاعر پیر

که می خواندنش سهراب سپهری                می گفت چشمها  رابایدشست              

طوردیگر باید دید

ان بی اب علف را                                      باغزارها بایددید       ان کویر عالم گیر را

دریای خورشان باید دید

( گربه دستش به گوشت نمی رسد می گوید ........)

تغییر کار اسانی نبود لیکن

خویشتن خویش رامیشود داد تغییر

این است رسم سرای درشت

یکی چشم را میشوید تا محیط اش بهتر شود

یکی محیط اش را میشوید تا دیده اش بهتر شود

هر دو را کار یکسان بود

اری چنین است روزگار علوم ما



موضوع مطلب : شعر

برای مطلع شدن از وضع هوا استان اصفهان می توانید بر روی اینجا کلیک کنید

واگر می خواهید خودتون وضع هوای شهرتون را پیش بینی کنید روی کلمه ی

تصاویر ماهواره ای کلیک کنید

 



موضوع مطلب : هوا شناسی